هیئت سالار شهیدان کربلاء مراغه
حیدرحیدرگویان
مراسم هفتگی هیئت سالارشهیدان کربلامراغه پنج شنبه ها ساعت22در حسینیه عضو کانال تلگرامی سالارشهیدان کربلا شویدtelegram.me/salarshahidan

امام صادق ( ع )
حضرت امام جعفر صادق علیه السلام رئیس مذهب جعفری ( شیعه ) در روز 17 ربیع الاول سال 83هجری چشم به جهان گشود . پدرش امام محمد باقر ( ع ) و مادرش "ام فروه " دختر قاسم بن محمد بن ابی  بکر می باشد. کنیه آن حضرت : "ابو عبدالله " و لقبش "صادق " است . حضرت صادق تا سن 12سالگی معاصر جد گرامیش حضرت سجاد بود و مسلما تربیت اولیه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام ( ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چینی کرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت 19سال نیز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر ( ع ) زندگی  کرد و با این ترتیب 31سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر یک از آنان در زمان خویش حجت خدا بودند ، و از مبدأ فیض کسب نور می نمودند گذرانید . بنابراین صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار می باشد ، بهره مندی  از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی  و ذکاوت بسیار ، به حد کمال علم و ادب رسید و در عصر خود بزرگترین قهرمان علم و دانش گردید . پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34سال نیز دوره امامت او بود که در این مدت "مکتب جعفری " را پایه ریزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شریعت محمدی ( ص ) گردید . زندگی پر بار امام جعفر صادق ( ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی  امیه ( هشام بن عبدالملک - ولید بن یزید - یزید بن ولید - ابراهیم بن ولید - مروان حمار ) که هر یک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم ( ع ) را فراهم می کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نیز در زمان امام ( ع ) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بیداد و ستم بر امویان پیشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق ( ع ) در 10سال آخر عمر شریفش در ناامنی و ناراحتی بیشتری بسر می برد .

عصر امام صادق ( ع )
عصر امام صادق ( ع ) یکی از طوفانی ترین ادوار تاریخ اسلام است که از یک سو اغتشاشها و انقلابهای پیاپی  گروههای مختلف ، بویژه از طرف خونخواهان امام حسین ( ع ) رخ می داد ، که انقلاب "ابو سلمه " در کوفه و "ابو مسلم " در خراسان و ایران از مهمترین آنها بوده است . و همین انقلاب سرانجام حکومت شوم بنی امیه را برانداخت و مردم را از یوغ ستم و بیدادشان رها ساخت . لیکن سرانجام بنی عباس با تردستی و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حکومت و خلافت را تصاحب کردند . دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنی امیه به بنی عباس طوفانی ترین و پر هرج و مرج ترین دورانی بود که زندگی امام صادق ( ع ) را فراگرفته بود . و از دیگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مکتبها و ایده ئولوژیها و عصر تضاد افکار فلسفی و کلامی مختلف بود ، که از برخورد ملتهای اسلام با مردم کشورهای فتح شده و نیز روابط مراکز اسلامی با دنیای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نیز شور و هیجانی برای فهمیدن و پژوهش پدید آورده بود . عصری که کوچکترین کم کاری یا عدم بیداری و تحرک پاسدار راستین اسلام ، یعنی  امام ( ع ) ، موجب نابودی  دین و پوسیدگی تعلیمات حیات بخش اسلام ، هم از درون و هم از بیرون می شد . اینجا بود که امام ( ع ) دشواری فراوان در پیش و مسؤولیت عظیم بر دوش داشت . پیشوای ششم در گیر و دار چنین بحرانی می بایست از یک سو به فکر نجات افکار توده مسلمان از الحاد و بی دینی و کفر و نیز مانع انحراف اصول و معارف اسلامی از مسیر راستین باشد ، و از توجیهات غلط و وارونه دستورات دین به وسیله خلفای وقت جلوگیری کند . علاوه بر این ، با نقشه ای  دقیق و ماهرانه ، شیعه را از اضمحلال و نابودی  برهاند ، شیعه ای که در خفقان و شکنجه حکومت پیشین ، آخرین رمقها را می گذراند ، و آخرین نفرات خویش را قربانی می داد ، و رجال و مردان با ارزش شیعه یا مخفی  بودند ، و یا در کر و فر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند ، و جرأت ابراز شخصیت نداشتند ، حکومت جدید هم در کشتار و بی عدالتی دست کمی از آنها نداشت و وضع به حدی  خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگی یاران امام ( ع ) را در معرض خطر مرگ قرار می داد ، چنانکه زبده هایشان جزو لیست سیاه مرگ بودند . "جابر جعفی " یکی  از یاران ویژه امام است که از طرف آن حضرت برای انجام دادن امری به سوی کوفه می رفت . در بین راه قاصد تیز پای امام به او رسید و گفت : امام ( ع ) می گوید : خودت را به دیوانگی بزن ، همین دستور او را از مرگ نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خلیفه داشت از قتلش به خاطر دیوانگی منصرف شد . جابر جعفی که از اصحاب سر امام باقر ( ع ) نیز می باشد می گوید : امام باقر ( ع ) هفتاد هزار بیت حدیث به من آموخت که به کسی نگفتم و نخواهم گفت ... او روزی به حضرت عرض کرد مطالبی از اسرار به من گفته ای که سینه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمی ندارم تا به او بگویم و نزدیک است دیوانه شوم . امام فرمود : به کوه و صحرا برو و چاهی بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو : حدثنی  محمد بن علی بکذا وکذا ... ، ( یعنی امام باقر ( ع ) به من فلان مطلب را گفت ، یا روایت کرد ) . آری ، شیعه می رفت که نابود شود ، یعنی اسلام راستین به رنگ خلفا درآید ، و به صورت اسلام بنی امیه ای یا بنی عباسی خودنمایی کند . در چنین شرایط دشواری ، امام دامن همت به کمر زد و به احیا و بازسازی  معارف اسلامی پرداخت و مکتب علمی عظیمی به وجود آورد که محصول و بازده آن ، چهار هزار شاگرد متخصص ( همانند هشام ، محمد بن مسلم و ... ) در رشته های  گوناگون علوم بودند ، و اینان در سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز پخش شدند . هر یک از اینان از طرفی  خود ، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار میراث دینی  و علمی و نگهدارنده تشیع راستین بودند ، و از طرف دیگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامی و ویرانگر در میان مسلمانان نیز بودند . تأسیس چنین مکتب فکری  و این سان نوسازی و احیاگری تعلیمات اسلامی ، سبب شد که امام صادق ( ع ) به عنوان رئیس مذهب جعفری ( تشیع ) مشهور گردد . لیکن طولی نکشید که بنی عباس پس از تحکیم پایه های حکومت و نفوذ خود ، همان شیوه ستم و فشار بنی امیه را پیش گرفتند و حتی از آنان هم گوی سبقت را ربودند . امام صادق ( ع ) که همواره مبارزی نستوه و خستگی ناپذیر و انقلابیی بنیادی در میدان فکر و عمل بوده ، کاری که امام حسین ( ع ) به صورت قیام خونین انجام داد ، وی قیام خود را در لباس تدریس و تأسیس مکتب و انسان سازی انجام داد و جهادی راستین کرد .

جنبش علمی
اختلافات سیاسی بین امویان و عباسیان و تقسیم شدن اسلام به فرقه های مختلف و ظهور عقاید مادی و نفوذ فلسفه یونان در کشورهای اسلامی ، موجب پیدایش یک نهضت علمی گردید . نهضتی که پایه های آن بر حقایق مسلم استوار بود . چنین نهضتی  لازم بود ، تا هم حقایق دینی را از میان خرافات و موهومات و احادیث جعلی بیرون کشد و هم در برابر زندیقها و مادیها با نیروی منطق و قدرت استدلال مقاومت کند و آرای سست آنها را محکوم سازد . گفتگوهای علمی و مناظرات آن حضرت با افراد دهری و مادی مانند "ابن ابی العوجاء" و "ابو شاکر دیصانی " و حتی "ابن مقفع " معروف است . به وجود آمدن چنین نهضت علمی در محیط آشفته و تاریک آن عصر ، کار هر کسی  نبود ، فقط کسی شایسته این مقام بزرگ بود که مأموریت الهی داشته باشد و از جانب خداوند پشتیبانی  شود ، تا بتواند به نیروی الهام و پاکی نفس و تقوا وجود خود را به مبدأ غیب ارتباطدهد ، حقایق علمی را از دریای بیکران علم الهی به دست آورد ، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقیقت قرار دهد . تنها وجود گرامی  حضرت صادق ( ع ) می توانست چنین مقامی داشته باشد ، تنها امام صادق ( ع ) بود که با کناره گیری از سیاست و جنجالهای سیاسی از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانین و احادیث راستین دین مبین و تبلیغ احکام و تعلیم و تربیت مسلمانان کمر همت بر میان بست . زمان امام صادق ( ع ) در حقیقت عصر طلایی دانش و ترویج احکام و تربیت شاگردانی بود که هر یک مشعل نورانی علم را به گوشه و کنار بردند و در "خودشناسی " و "خداشناسی " مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدایت مردم کوشیدند . در همین دوران درخشان - در برابر فلسفه یونان - کلام و حکمت اسلامی رشد کرد و فلاسفه و حکمای بزرگی در اسلام پرورش یافتند . همزمان با نهضت علمی و پیشرفت دانش بوسیله حضرت صادق ( ع ) در مدینه ، منصور خلیفه عباسی که از راه کینه و حسد ، به فکر ایجاد مکتب دیگری افتاد که هم بتواند در برابر مکتب جعفری  استقلال علمی داشته باشد و هم مردم را سرگرم نماید و از خوشه چینی از محضر امام ( ع ) بازدارد . بدین جهت منصور مدرسه ای در محله "کرخ " بغداد تأسیس نمود . منصور در این مدرسه از وجود ابو حنیفه در مسائل فقهی استفاده نمود و کتب علمی و فلسفی را هم دستور داد از هند و یونان آوردند و ترجمه نمودند ، و نیز مالک را - که رئیس فرقه مالکی است - بر مسند فقه نشاند ، ولی این مکتبها نتوانستند وظیفه ارشاد خود را چنانکه باید انجام دهند . امام صادق ( ع ) مسائل فقهی و علمی و کلامی را که پراکنده بود ، به صورت منظم درآورد ، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زیادی تربیت فرمود که باعث گسترش معارف اسلامی  در جهان گردید . دانش گستری امام ( ع ) در رشته های مختلف فقه ، فلسفه و کلام ، علوم طبیعی و ... آغاز شد . فقه جعفری همان فقه محمدی یا دستورهای دینی است که از سوی خدا به پیغمبر بزرگوارش از طریق قرآن و وحی رسیده است . بر خلاف سایر فرقه ها که بر مبنای عقیده و رأی و نظر خود مطالبی را کم یا زیاد می کردند ، فقه جعفری  توضیح و بیان همان اصول و فروعی بود که در مکتب اسلام از آغاز مطرح بوده است . ابو حنیفه رئیس فرقه حنفی درباره امام صادق ( ع ) گفت : من فقیه تر از جعفرالصادق کسی را ندیده ام و نمی شناسم . فتوای بزرگترین فقیه جهان تسنن شیخ محمد شلتوت رئیس دانشگاه الازهر مصر که با کمال صراحت عمل به فقه جعفری را مانند مذاهب دیگر اهل سنت جایز دانست - در روزگار ما - خود اعترافی  است بر استواری فقه جعفری و حتی برتری آن بر مذاهب دیگر . و اینها نتیجه کار و عمل آن روز امام صادق ( ع ) است . در رشته فلسفه و حکمت حضرت صادق ( ع ) همیشه با اصحاب و حتی کسانی که از دین و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتی داشته است . نمونه ای از بیانات امام ( ع ) که در اثبات وجود خداوند حکیم است ، به یکی از شاگردان واصحاب خود به نام "مفضل بن عمر" فرمود که در کتابی به نام "توحید مفضل " هم اکنون در دست است . مناظرات امام صادق ( ع ) با طبیب هندی که موضوع کتاب "اهلیلجه " است نیز نکات حکمت آموز بسیاری  دارد که گوشه ای از دریای بیکران علم امام صادق ( ع ) است . برای شناسایی استاد معمولا دو راه داریم ، یکی شناختن آثار و کلمات او ، دوم شناختن شاگردان و تربیت شدگان مکتبش . کلمات و آثار و احادیث زیادی از حضرت صادق ( ع ) نقل شده است که ما حتی  قطره ای از دریا را نمی توانیم به دست دهیم مگر "نمی از یمی " . اما شاگردان آن حضرت هم بیش از چهار هزار بوده اند ، یکی از آنها "جابر بن حیان " است . جابر از مردم خراسان بود . پدرش در طوس به داروفروشی مشغول بود که به وسیله طرفداران بنی امیه به قتل رسید . جابر بن حیان پس از قتل پدرش به مدینه آمد . ابتدا در نزد امام محمد باقر ( ع ) و سپس در نزد امام صادق ( ع ) شاگردی کرد . جابر یکی  از افراد عجیب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است . در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شیمی تألیفات زیادی دارد ، و در رساله های  خود همه جا نقل می کند که ( جعفر بن محمد ) به من چنین گفت یا تعلیم داد یا حدیث کرد . از اکتشافات او اسید ازتیک ( تیزآب ) و تیزاب سلطانی و الکل است . وی چند فلز و شبه فلز را در زمان خود کشف کرد . در دوران "رنسانس اروپا" در حدود 300رساله از جابر به زبان آلمانی چاپ و ترجمه شده که در کتابخانه های برلین و پاریس ضبط است . حضرت صادق ( ع ) بر اثر توطئه های منصور عباسی در سال 148هجری مسموم و در قبرستان بقیع در مدینه مدفون شد . عمر شریفش در این هنگام 65سال بود . از جهت اینکه عمر بیشتری نصیب ایشان شده است به "شیخ الائمه " موسوم است . حضرت امام صادق ( ع ) هفت پسر و سه دختر داشت . پس از حضرت صادق ( ع ) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسی کاظم ( ع ) منتقل گردید . دیگر از فرزندان آن حضرت اسمعیل است که بزرگترین فرزند امام بوده و پیش از وفات حضرت صادق ( ع ) از دنیا رفته است . طایفه اسماعیلیه به امامت وی  قائلند .

خلق و خوی حضرت صادق ( ع )
حضرت صادق ( ع ) مانند پدران بزرگوار خود در کلیه صفات نیکو و سجایای  اخلاقی سرآمد روزگار بود . حضرت صادق ( ع ) دارای قلبی روشن به نور الهی و در احسان و انفاق به نیازمندان مانند اجداد خود بود . دارای حکمت و علم وسیع و نفوذ کلام و قدرت بیان بود . با کمال تواضع و در عین حال با نهایت مناعت طبع کارهای خود را شخصا انجام می داد ، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بیل به دست گرفته ، در مزرعه خود کشاورزی  می کرد و می فرمود : اگر در این حال پروردگار خود را ملاقات کنم خوشوقت خواهم بود ، زیرا به کد یمین و عرق جبین آذوقه و معیشت خود و خانواده ام را تأمین می نمایم . ابن خلکان می نویسد : امام صادق ( ع ) یکی از ائمه دوازده گانه مذهب امامیه و از سادات اهل بیت رسالت است . از این جهت به وی صادق می گفتند که هر چه می گفت راست و درست بود و فضیلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک می گوید : با حضرت صادق ( ع ) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسید ، امام صادق ( ع ) حالش تغییر کرد ، نزدیک بود از مرکب بیفتد و هر چه می خواست لبیک بگوید ، صدا در گلویش گیر می کرد . به او گفتم : ای پسر پیغمبر ، ناچار باید بگویی لبیک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگویم لبیک ، می ترسم خداوند در جوابم بگوید : لا لبیک ولا سعدیک .





نوع مطلب : مطالب مذهبی، هیئت سالارشهیدان کربلا، 
برچسب ها : زندگی نامه امام صادق، امام صادق، سالارشهیدان،
لینک های مرتبط :

بعثت در کلام خاندان رسالت

اقرا بسم ربک

در مورد بعثت نبی‏اكرم حضرت محمد بن عبدالله، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، سخنهای بسیاری گفته شده و شاعران، ادیبان، حكیمان و نویسندگان، هر یك به فراخور حال خود، این واقعه شگرف را به نظم و نثر كشیده‏اند.

اما شاید هیچ‏كس مانند خاندان پیامبر خاتم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، كه در درك اسرار بعثت یگانه همه اعصار و در شیوایی و رسایی سخن سرامد روزگار بوده‏اند، نتوانسته است حق مطلب را ادا كند و چنانكه شایسته این رویداد عظیم است در مورد آن سخن گوید.

از این رو شایسته دیدیم كه به بهانه سالروز مبعث حضرت ختمی مرتبت، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، گزیده‏ای از بیانات دو گل سرسبد خاندان رسالت؛ امیر بیان مولا علی بن ابی‏طالب، علیه‏السلام، و سیده زنان سخنور حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، را تقدیم شما خوانندگان عزیز موعود كنیم.

ضمن تبریك این روز خجسته به پیشگاه بزرگ ثمره بعثت حضرت بقیة‏الله الاعظم، ارواحناله الفداء، و همه شیعیان منتظرش، توجه شما را به گزیده‏ای از چند خطبه این بزرگواران جلب می‏كنیم.

ـ بعثت در كلام امیر مؤمنان علی، علیه‏السلام

در اولین خطبه نهج‏البلاغه، امیر مؤمنان، علیه‏السلام، درباره پیامبران و از جمله پیامبر خاتم می‏فرماید:

پس هر چند گاه پیامبرانی فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاقِ اَلَست بگزارند، و نعمت فراموش كرده را به یاد آرند. با حجت و تبلیغ، چراغ معرفتشان را بیفروزند تا به آیتهای خدا چشم دوزند؛ از آسمانی بالا برده و زمینی زیرشان گسترده، و آنچه بدان زنده‏اند و چسان می‏میرند و ناپاینده‏اند، و بیماریهای پیركننده و بلاهای پیاپی رسنده. و هیچگاه نبود كه خدا آفریدگان را بی‏پیامبر بدارد، یا كتابی در دسترس آنان نگذارد، یا حجتی بر آنان نگمارد، یا از نشان دادن راه راست دریغ دارد. پیامبران كه اندك بودند و مخالفشان بسیار، و در دام شیطان گرفتار، در كار خویش در نماندند و دعوت حق را به مردم رساندند. گاه پیامبر پیشین نام پیامبر پس از خود را شنفته، و گاه وصف پیامبر پسین را به امت خویش گفته. زمان اینچنین گذری شد، و روزگار سپری. پدران رفتند و پسران جای آنان را گرفتند تا آنكه خدای سبحان محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، را پیامبری داد تا دور رسالت را به پایان رساند و وعده حق را به وفا مقرون گرداند، طومار نبوت او به مُهرِ پیامبران ممهور و نشانه‏های او در كتاب آنان مذكور، و مقدم او بر همه مبارك و موجب سرور؛ حالی كه مردم زمین، هر دسته به كیشی گردن نهاده بودند، و هر گروه پی خواهشی افتاده، و در خدمت آیینی ایستاده؛ یا خدا را همانند آفریدگان دانسته، یا صفتی كه سزای او نیست بدو بسته، یا به بتی پیوسته و از خدا گسسته. پروردگار آنان را بدو از گمراهی به رستگاری كشاند و از تاریكی نادانی رهاند.

سپس دیدار خود را برای محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، گزید ـ و جوار خویش او را پسندید ـ و از این جهانش رهانید. او را نزد خود برد تا در فردوس اعلی نشیند، و بیش سختی این جهان نبیند.

پس بزرگوارانه او را دیدار ارزانی داشت و او میراثی كه پیامبران می‏نهند برای شما گذاشت، چه آنان امت خویش را وانگذارند مگر با نشان دادن راهی روشن و نشانه‏ای معین:

كتاب پروردگار در دسترس شماست، حلال و حرام آن پیداست، واجب و مستحب آن هویداست، ناسخ و منسوخش روشن، رخصت و عزیمت آن معین، خاص و عامش معلوم، پند و مثلهایش مفهوم، مطلق و مقیّدش پدیدار، محكم و متشابهش آشكار، مجمل آن تفسیر شده، و نامفهومش تعبیر شده، از حكمی كه بدانند و انجام دادنی است، و آنچه ندانند و واگذاردنی است؛ حكمی است وجوب آن در قرآن معین، و نسخ آن در سنّت مبرهن؛ و حكمی كه سنّت گوید باید، و كتاب رخصت دهد كه ترك آن شاید؛ و حكمی كه در وقتی خاص بر مكلّف نوشته است، و چون وقتش سپری شد تكلیف هشته است؛ و حرامهایی ناهمسان، با كیفرهایی سخت و یا آسان؛ گناهی بزرگ كه كیفرش آتش آن جهان است، و گناهی خرد كه برای توبه كننده امید غفران است، یا آنچه مقبول، میان دشوار و آسان است.(1)

آن حضرت در قسمتی از خطبه 33 بعثت پیامبر اكرم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، را چنین توصیف می‏كند:

خدا محمد را برانگیخت و از عرب كسی كتابی نخوانده بود و دعوی پیامبری نكرده بود. محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، مردم را به راهی كه بایست كشاند، و در جایی كه باید نشاند، و به رستگاری رساند، تا آنكه كارشان استوار و جمعیتشان پایدار گردید.(2)

در خطبه 94 نیز در وصف سلسله پیامبران الهی می‏فرماید:

پس آنان را در بهترین ودیعت جای به امانت سپرد، و در نیكوترین قرارگاه مستقر كرد. از پشتی به پشت دیگرش داد، همگی بزرگوار، و زهدانهایی پاك و بی‏عیب و عار. چون یكی از آنان درگذشت، دیگری برای حمایت دین برخاست، و جانشین او گشت؛ تا آنكه تشریف بزرگواری از سوی خدای باری، به محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، رسید، و او را از بهترین خاندان و گرامیترین دودمان بركشید. از درختی كه پیامبران خود را از آن جدا كرد، و امینان خویش را برگزید و بیرون آورد. فرزندان او بهترین فرزندانند، و خاندانش نیكوترین خاندان؛ و دودمان او بهترین دودمان. در گرداگرد مكه روییدند، و در كشتزار بزرگواری بالیدند. شاخه‏هایشان بلند و سر به آسمان كشیده است و دست كسی به میوه آن نارسیده.

او پیشوای كسی است كه راه پرهیزگاری پوید، و چراغ آن است كه راهنمایی جوید. چراغی است كه پرتو آن دمید، و درخشی است كه روشنی آن بلند گردید، و آتشزنه‏ای است، كه نور آن درخشید. رفتار او میانه‏روی در كار است، و شریعت او راه حق را نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد، و داوری او عدالت است ـ و ستم را براندازد ـ او را هنگامی فرستاد كه پیامبران نبودند ـ و مردمان ـ به خطا كار می‏نمودند، و امّتان در گولی و نادانی می‏غنودند.

خداتان بیامرزاد! به كار پردازید، و نشانه‏های آشكار را پیشوای خود سازید تا كه راه گشاده است و راست، و شما را به خانه‏ای می‏خواند كه سلامت آنجاست. شما در خانه‏ای به سر می‏برید كه باید خشنودی خدا را در آن به دست آرید، در مهلت و آسایش خاطری كه دارید، كه نامه‏ها گشوده است و خامه فرشتگان روان، تن‏ها درست است و زبانها گردان. توبه شنفته است و كردارها پذیرفته.(3) امیر مؤمنان، علیه‏السلام، در خطبه 95 به توصیف وضعیت مردمان تا پیش از برانگیخته شدن حضرت ختمی مرتبت، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، پرداخته می‏فرماید:

او را برانگیخت، حالی كه مردم سرگردان بودند، و بیراهه فتنه را می‏پیمودند. هوا و هوسشان سرگشته ساخته، بزرگی خواهی‏شان به فرودستی انداخته. از نادانی گرفتار. او كه درود خدا بر وی باد، خیرخواهی را به نهایت رساند، به راه راست رفت، و از طریق حكمت و موعظه نیكو مردم را به خدا خواند.(4)

آن حضرت در قسمتی از خطبه 96 نیز حضرت ختمی مرتبت را چنین توصیف می‏كند:

قرارگاه او بهترین قرارگاه است. و خاندان او را شریفترین پایگاه است، از كانهای ارجمندی و كرامت، و مهدهای پاكیزگی و عفّت. دلهای نیكوكاران به سوی او گردیده. دیده‏ها در پی او دویده. كینه‏ها را بدو بنهفت و خونها به بركت او بخفت. مؤمنان را بدو برادران هم‏كیش ساخت؛ و جمع كافران را پریش؛ خواران را بدو ارجمند ساخت و سالار، و عزیزان را بدو خوار. گفتار او ترجمان هر مشكل است و خاموشی او زبانی گویا برای اهل دل.(5)

و سرانجام در خطبه 110 در ذكر پیامبر اكرم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، می‏فرماید:

دنیا را خوار دید، و كوچكش شمرد، سبكش گرفت و هیچش به حساب آورد؛ و دانست كه خدا دنیا را از او گرفت چون چنین خواسته بود، و دیگری را ارزانی داشت چون حقیر می‏بود. پس به دل از آن روی برگرداند، و یادش را در خاطر خویش میراند؛ و دوست داشت كه زینت دنیا از دیده‏اش نهان شود تا از آن رختی گرانبها نگزیند، و امید ماندن در آن به دلش ننشیند. رسالت پروردگار را چنان رساند، كه برای كسی جای عذر نماند؛ و امّت خود را اندرز گفت و ترساند؛ و مژده بهشتشان داد، و بدان خواند.

ما درخت نبوتیم و فرود آمد نگاه رسالت، و جای آمد شد فرشتگان رحمت، و كانهای دانش و چشمه‏سارهای بینش. یاور و دوست ما، امید رحمت می‏برد؛ و دشمن و كینه‏جوی ما، انتظار قهر و سطوت.(6)

ـ بعثت در كلام فاطمه زهرا، علیهاالسلام

پاره تن رسول خدا، حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، كه در خانه وحی پرورده شده بود و صدای بال جبرئیل را شنیده بود پس از رحلت نبی‏اكرم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، و در پی جفای بزرگی كه امت پیامبر در حق خاندان او روا داشتند، با قلبی پرخون به مسجد مدینه درآمده و رو به مردم غفلت‏زده خطبه‏ای ایراد می‏كند كه در تاریخ سخنوران عرب جاودانه می‏شود. آن حضرت در این خطبه به زیباترین بیان بعثت و رسالت نبی‏اكرم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، به وصف می‏كشند و حال و روز مردم جزیرة‏العرب را قبل و بعد از بعثت به تصویر در می‏آوردند.

حضرت فاطمه زهرا، علیهاالسلام، در ابتدای خطبه مزبور به حمد و ثنای الهی پرداخته و می‏فرماید:

ستایش خدای را بر آنچه ارزانی داشت و سپاس او را بر اندیشه نیكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهای فراگیر كه از چشمه لطفش جوشید. و عطاهای فراوان كه بخشید. و نثار احسان كه پیاپی پاشید. نعمتهایی كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بیرون. و درك نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.

سپاس را مایه فزونی نعمت نمود. و ستایش را سبب فراوانی پاداش فرمود. و به درخواست پیاپی بر عطای خود بیفزود. گواهی می‏دهم كه خدای جهان یكی است. و جز او خدایی نیست. ترجمان این گواهی دوستی بی‏آلایش است. و پای‏بندان این اعتقاد، دلهای با بینش. و راهنمای رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایی كه دیدگان او را دیدن نتوانند، و گمانها چونی و چگونگی او را ندانند. همه چیز را از هیچ پدید آورد. و بی‏نمونه‏ای انشا كرد. نه به آفرینش آنها نیازی داشت. و نه از آن خلقت سودی برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد و آفریدگان را بنده‏وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبرداری نهاد. و نافرمانان را به كیفر بیم داد. تا بندگان را از عقوبت برهاند، و به بهشت كشاند.(7)

آن حضرت در ادامه در بیان آفرینش و بعثت حضرت ختمی‏مرتبت می‏فرماید:

گواهی می‏دهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنكه او را بیافریند برگزید. و پیش از پیمبری تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید كه می‏سزید.

و این هنگامی بود كه آفریدگان از دیده نهان بودند. و در پس پرده بیم نگران. و در پهنه بیابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پایان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونی‏های روزگار در محیط بینا. و به سرنوشت هر چیز آشنا. محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، را برانگیخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پیغمبر كه درود خدا بر او باد دید: هر فرقه‏ای دینی گزیده. و هر گروه در روشنایی شعله‏ای خزیده. و هر دسته‏ای به بتی نماز برده. و همگان یاد خدایی را كه می‏شناسند از خاطر سترده‏اند.

پس خدای بزرگ تاریكیها را به نور محمد روشن ساخت. و دلها را از تیرگی كفر بپرداخت. و پرده‏هایی كه بر دیده‏ها افتاده بود به یك سو انداخت. سپس از روی گزینش و مهربانی جوار خویش را بدو ارزانی داشت. و رنج این جهان كه خوش نمی‏داشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسایگی خود افراشت. و طغرای مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.

درود خدا و بركات او بر محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، پیمبر رحمت، امین وحی و رسالت و گزیده از آفریدگان و امت باد.(8)

آنگاه رو به مجلسیان كرده و آنچه را كه پیامبر خاتم، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، بر آنها ارزانی داشته بود، چنین برمی‏شمارد:

شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دین و احكام، و امانت‏داران حق و رسانندگان آن به خلقید.

حقی را از خدا عهده دارید. و عهدی را كه با او بسته‏اید پذیرفتار. ما خاندان را در میان شما به خلافت گماشت. و تأویل كتاب‏الله را به عهده ما گذاشت. حجتهای آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پدیدار. و برهان آن روشن. و از تاریكی گمان به كنار. و آوای آن در گوش مایه آرام و قرار. و پیرویش راهگشای روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار.

دلیلهای روشن الهی را در پرتو آیتهای آن توان دید. و تفسیر احكام واجب او را از مضمون آن باید شنید. حرامهای خدا را بیان‏دارنده است. و حلالهای او را رخصت‏دهنده. و مستحبات را نماینده. و شریعت را راهگشاینده. و این همه را با رساترین تعبیر گوینده. و با روشنترین بیان رساننده. سپس ایمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را زا دلهاتان زدود.

و با نماز خودپرستی را از شما دور نمود. روزه را نشان‏دهنده دوستی بی‏آمیغ ساخت. و زكات را مایه افزایش روزی بی‏دریغ. و حج را آزماینده درجات دین. و عدالت را نمودار مرتبه یقین. و پیروی ما را مایه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستی ما را عزت مسلمانی. و بازداشتن نفس را موجب نجات، و قصاص را سبب بقاء زندگانی. وفا به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پیمانه و وزن را مانع از كم‏فروشی و كاهش. فرمود می‏خوارگی نكنند تا تن و جان از پلیدی پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خویشتن را سزاوار لعنت نسازند. دزدی را منع كرد تا راه عفت پویند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طریق یكتاپرستی جویند «پس چنانكه باید، ترس از خدا را پیشه گیرید و جز مسلمان ممیرید!» آنچه فرموده است بجا آریدو خود را از آنچه نهی كرده بازدارید كه «تنها دانایان از خدا می‏ترسند».(9) حضرت زهرا، علیهاالسلام، در بخش دیگری از این خطبه به تلاشی كه پدر ارجمندش برای گسترش توحید و اسلام متحمل شد اشاره كرده و می‏فرماید:

مردم، چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمه‏ام و پدرم محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، است «همانا پیمبری از میان شما به سوی شما آمد كه رنج شما بر او دشوار بود، و به گرویدنتان امیدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».

اگر او را بشناسید می‏بینید او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموی من است نه مردان شما. او رسالت خود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهی ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازیانه توحید خست. و شوكت بت‏پرستان را در هم شكست.

تا جمع كافران از هم گسیخت. صبح ایمان دمید. و نقاب از چهره حقیقت فرو كشید. زبان پیشوای دین در مقال شد. و شیاطین سخنور لال.(10)

آن حضرت وضعیت مردم را در پیش از بعثت چنین به تصویر می‏كشد:

در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكی از آتش بودید خوار. و در دیده همگان بی‏مقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده. و لگدكوب هر رونده. و نوشیدنیتان آب گندیده و ناگوار. خوردنیتان پوست جانور و مردار. پست و ناچیز و ترسان از هجوم همسایه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پیغمبر خود، شما را از خاك مذلت برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.

پس از آن همه رنجها كه دید و سختی كه كشید. رزم‏آوران ماجراجو، و سركشان درنده‏خو. و جهودان دین به دنیا فروش، و ترسایان حقیقت نانیوش، از هر سو بر وی تاختند. و با او نرد مخالفت باختند.

هر گاه آتش كینه افروختند، آن را خاموش ساخت. و گاهی كه گمراهی سر برداشت، یا مشركی دهان به ژاژ انباشت، برادرش علی را در كام آنان انداخت. علی، علیه‏السلام، باز نایستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشیر بساخت.

او این رنج را برای خدا می‏كشید. و در آن خشنودی پروردگار و رضای پیغمبر را می‏دید. و مهتری اولیای حق را می‏خرید. اما در آن روزها، شما در زندگانی راحت آسوده و در بستر امن و آسایش غنوده بودید.(11)

فاطمه زهرا، علیهاالسلام، در ادامه سخن به جفایی كه امت محمد، صلّی‏اللّه‏علیه‏وآله، پس از وفات ایشان با خاندانش روا داشتند اشاره كرده و می‏فرماید:

چون خدای تعالی همسایگی پیمبران را برای رسول خویش گزید، دورویی آشكار شد، و كالای دین بی‏خریدار. هر گمراهی دعوی‏دار و هر گمنامی سالار. و هر یاوه‏گویی در كوی و برزن در پی گرمی بازار. شیطان از كمینگاه خود سر برآورد و شما را به خود دعوت كرد. و دید چه زود سخنش را شنیدند و سبك در پی او دویدید و در دام فریبش خزیدید. و به آواز او رقصیدند.


1-. شهیدی، سید جعفر، ترجمه نهج‏البلاغه، ص6 ـ 7.

2-. همان، ص130.

3-. همان، ص130 ـ 131.

4-. همان، ص131.

5-. همان، ص34.

6-. همان، ص87.

7-. همان، ص88.

8-. همان، ص106.

9-. شهیدی، سید جعفر، زندگانی فاطمه زهرا، علیهاالسلام، ص126 ـ 127.

10-. همان، ص127 ـ 128.

11-. همان، ص128 ـ



نوع مطلب : مطالب مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عباس، جانِ جدایی ناپذیر از حسین بود. در همین ایام، در دیدار شبانة امام حسین(ع) و عمر سعد، كه در محلّی میان دو اردوگاه انجام گرفت و امام می‏كوشید كه عمر سعد را از دست زدن به جنگ باز دارد، امام به همة همراهان فرمود كه بروند؛ تنها عباس و علی اكبر را با خود داشت. عمر سعد هم فقط پسر وغلام خود را در كنار خویش داشت. حضور عباس در كنار امام حسین(ع) در دیدار و مذاكره ‏ای با آن حساسیّت، جایگاه والای او را نزد امام نشان می‏دهد. او دل به امام سپرده وعاشق امام بود. تصوّر جدایی از امام در ذهن او راه نداشت:

دل رهاندن ز دست تو مشكل                           جان فشاندن به پای تو آسان

بندگانیم جان و دل بركف                              چشم بر حكم و گوش بر فرمان

و او هم دل به امام باخته بود و هم گوش به فرمانش سپرده بود.

شب تجلّی وفا

برای یاران ابا عبدالله شب عاشورا آخرین شب بود. در آن شب، امام حسین(ع) آخرین سخنها و سخن آخر را با یاران در میان نهاد. همة اصحاب را در خیمه‏ ای گرد آورد. پس از حمد و ثنای الهی، با صدایی رسا و پرحماسه، آنان را مخاطب قرار داد و از جنگ سخت فردا و انبوه دشمن و سرنوشت شهادت سخن گفت و از این كه هركس بماند، شهید خواهد شد. از آنان خواست كه هركس می‏خواهد برود، مانعی نیست و این كه فردا هر شمشیری كه از نیام بر آید دگربار نیامش را نخواهد دید.

سپرها سینه‏ ها هستند                    شرابی نیست، خوابی نیست

كنار آب می‏جنگیم و آبی نیست         به پاس پاكی ایمان ز ناپاكان كافر، داد میگیریم

تمام دشت را یكبار                       به زیر هیبت فریاد میگیریم

و پیروزی از آن ماست                     چه با رفتن، چه با ماندن..

و سكوت... تا هر كه می‏خواهد در تاریكی شب برود. رفتنی‏ها قبلا رفته بودند، آنان كه مانده‏ اند گران عهد و وفادار و استوارند، با ایمان، شهادت طلب و آهنین اراده. سخن امام به پایان نرسیده، پاسخ وفا از یاران برخاست.

نخستین كسی كه برخاست و اعلام وفاداری و نبردتا آخرین قطرة خون كرد، عبّاس بود. دیگران هم لای در لای سخنانی همانگونه بر زبان آوردند و پاسخشان این بود كه:

اصحاب امام به خیمه ‏های خود رفتند: هم به آماده سازی سلاح خویش برای نبرد فردا مشغول شدند، هم به عبادت و تلاوت و نیایش پرداختند.

آن شب، دشمنان بیمناك بودند و فرزندان حسین آسوده به خواب رفتند. امّا شب یازدهم كه عباس شهیدشده بود، وضع بر عكس بود و ترس و بیم در دل كودكانِ اهل بیت خانه كرده بود.

روز خون، روز شهادت

صبح عاشورا دو سپاه رو در روی هم قرار داشتند، سپاه نار و سپاه نور. حسین بن علی(ع) همان یاران اندك خویش را كه به صد نفر نمی‏رسیدند سازماندهی كرد. «زهیر» را به فرماندهی جناح راست لشكر،«حبیب» را به فرماندهی جناح چپ سپاه خود گماشت. علم را به دست پر توانِ برادرش اباالفضل سپرد و خود و بنی ‏هاشم در قلب سپاه قرار گرفتند.

فاصله خیمه گاه تا میدان چند صد متر می‏شد. در یكی از مراحلی كه امام به میدان رفت و خطاب به آن قوم سخنرانی كرد، حرفهای امام به خواهرش رسید. صدای گریه و شیون از زنان و كودكان برخاست. حضرت، عبّاس و علی اكبر را نزد آنان فرستاد كه آنان را ساكت كنند، چرا كه آنان از این پس گریه ‏ها خواهند داشت.

آتش جنگ افروخته شد و ابتدا به صورت نبرد تن به تن. از طرفین، دلیر مردانی قدم در میدان میگذاشتند و می‏جنگیدند. سپاه اندك و پرتوان امام، چه در نبرد تن به تن و چه در هجوم دسته ‏جمعی، با حمله‏ های دلیرانة خویش دشمن را می‏پراكندند. زمین زیر گامهای استوارشان می‏لرزید. می‏ رزمیدند، مجروح می‏شدند، بر زمین می غلتیدند، می‏كشتند و كشته می‏شدند و زیباترین حماسه‏ های جاوید را می ‏آفریدند.

عباس بن علی همچنان علم بر دوش، هدایت و فرماندهی می‏كرد و از بامداد عاشورا تا لحظة شهادت، یك نفس آرام نداشت. گاهی به مدد مجروحی می‏شتافت، گاهی به یاری یك رزمنده و نجات او از محاصرة دشمن می‏پرداخت، گاهی به حمله‏ های برق آسا در میدان می‏پرداخت و صفوف دشمن را از هم می‏درید و چون شیر می‏غرّید و می‏خروشید.

در یك نوبت، چهار نفر از یاران امام كه ازكوفه آمده و به او پیوسته بودند و اسب نافع بن هلال در اختیارشان بود در میدان می‏جنگیدند و در محاصرة سپاه كوفه قرار گرفتند. این چهار تن عبارت بودند از عمروبن خالد، سعد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث. شرایطی بحرانی پیش آمده بود و موقعیّت، بازوی اباالفضل را می‏طلبید. حسین بن علی(ع) برادرش عباس را صدا كرد و او را به یاری آنان فرستاد. حملة عباس، محاصره كنندگان را فراری داد و آن چهار نفر از صحنه نجات یافتند. آنان زخمی بودند. عباس می‏خواست آنان را به پشت خطّ حمله و نزد امام برگرداند. امّا گفتند: عباس، ما را كجا می‏بری؛ ما تصمیم به شهادت گرفته‏ ایم، ما را واگذار. دوباره به جهاد پرداختند. آنان حمله می‏كردند و علمدار كربلا هم همراهی‏شان می‏كرد و نقش مدافع از آنان را داشت. آن‏قدر جنگیدند تا همه یكجا و كنار هم به شهادت رسیدند.

روز عاشورا از ظهر گذشته بود، نبرد ادامه داشت. یاران امام تعدادی در خاك و خون غلتیده بودند. نافع بن هلال، عابس شاكری، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، حرّ، جون، زهیر بن قین، حنظله، عمروبن جناده و خیلی‏های دیگر شهید شده بودند. تشنگی بر اردوگاه امام حاكم بود.

نوبت به جوانان بنی هاشم رسیده بود. علی اكبر نخستین هاشمیی بود كه شربت شهادت نوشید. دیگران هم در پی او رفتند. مظلومیّت، تنهایی و تشنگی بی‏تاب كننده بود. امّا عباس، همچنان پرچم مبارزه را استوار در دست داشت و سایه وار در پی امام حسین بود وخود را سپر حفاظتی او ساخته بود.

تشنگی بر حسین بن علی(ع) غلبه كرده بود. سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندی مشرفِ بر آب بالا آمد. می‏خواست خود را به آب فرات برساند و رفع عطش كند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه كوفه رسید كه مانع ورود امام به فرات شوند، چون می‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقی تازه كند، تلفاتشان بسیار خواهد بود. گروهی در برابر امام صف آرایی كردند و تیراندازی به سوی امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هیاهو میان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسین بن علی جدا كردند. امّا عباس به تنهایی با آنان درگیری شدیدی داشت و مجروح شد و خود را از آن جا به امام رساند.

حماسة ساحل فرات

نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به‏ عنوان فرمانده بی ‏سپاه چه می‏توانست بكند؟ او خویش را به حضور امام‏ حسین كشید تا اجازة میدان و رخصتِ نبرد نهایی را بگیرد.

امّا امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحبُ لوائی؛ تو پرچمدار منی». یعنی اگر تو به میدان روی و كشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرو خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یك سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه ‏ها و باز دارندة دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

امّا بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، بیش از آن بود كه بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت: از این منافقان دلم به تنگ آمده است، می‏خواهم انتقام خویش را از آنان بستانم.

عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی كودكان امام حسین(ع) و كاروان كربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشكیدة آنان و مشكهای خالی را می‏دید و ناله ‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان می‏شنید، تشنگی خود را از یاد می‏برد.

امام از عباس خواست كه حال كه می‏خواهی بروی، پس آبی برای این كودكان تشنه فراهم كن: یا از دشمن بخواه یا از فرات بیاور؛ آنگاه این تو و این میدان و این نبرد با این فرومایگان پست.

اباالفضل به سوی سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بیمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«ای پسر سعد، اینك این حسین، پسر دختر پیامبر است. یاران و خاندانش را كشتید. خانواده و فرزندانش تشنه ‏اند. آبی به آنان بدهید كه عطش، دلهایشان را كباب كرده است و...».

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه ‏ای میانشان افتاد. برخی دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، امّا از آن میان «شمر» فریاد زد: ای پسر علی، اگر روی زمین همه آب باشد وسس در اختیار ما، هرگز یك قطره از آن هم به شما نخواهیم داد، مگر آن كه تن به بیعت با یزید بدهید.

در همین حال بود كه صدای كودكان را شنید: العطش... العطش! آب... آب.

عباس دید كه آنان در آستان هلاكتند، با این لبان خشكیده و چهره ‏های رنگ لاریده و چشمان بی فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، این چنین؟... سوار بر اسب شد، مشكی به دوش انداخت و شمشیر برگرفت و به سمت فرات تاخت وچنان حمله كرد كه حلقة محاصره را از هم درید و خود را به‏ آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا این مایة حیات و طراوت را به خیمه‏ های بی آب و افسرده و لبهای خشكیده برساند.

سینه اش از عطش می‏سوخت. آب سرد و گوارای فرات هم پیش چشمانش موج زنان میگذشت. دست عباس رفت تا كفی از آب بردارد و بنوشد، امّا موج تند یك احساس انسانی، موجی از وفا در ضمیرش جوشید، به یاد وصیّت علی(ع) درشب شهادتش و به یاد لبهای تشنة امام حسین و كودكان عطشان افتاد. بنوشد یا ننوشد؟ این‏جا بود كه صحنة آزمون وفا پیش آمده بود و جدالِ عقل و عشق:

عقل گفتش تشنه كامی، نوش كن        عشق گفتش بحر غیرت جوش كن

آب گفتش بر صفای من نگر                      قلب گفتش در وفای من نگر

عافیت گفتش كف آبی بنوش                   عاطفت گفتش كه چشم از وی بپوش

تشنگی گفتش تو را سازم هلاك              رستگی گفتش كه از مردن چه باك؟

جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یك روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی كه لبهای حسین از تشنگی خشكیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست. به خود خطاب كرد:

«ای نفس، پس از حسین زنده نباشی! این حسین است كه در آستانة مرگ و شهادت است و تو آب سرد می‏نوشی؟! به خدا سوگند، این هرگز رسم دینداری من نیست.» و آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.

آب می‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات     این سبك مایه، كم از همّت و مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خیمه ها را در پیش گرفت. امّا نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ ای جز نبرد با آنان نداشت. جنگی سخت میان سقای كربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ كس به تنهایی جرأت رویارو شدن با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او می‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمی‏خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خیمه ‏ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می‏زد و راه میگشود و پیش می‏ آمد. رجز می‏خواند و آنان را از دور و بر خود می‏پراكند. امّا در این گیر و دار، تیغی كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن یك دست، بی آن كه روحیهء مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه می‏داد و این گونه رجز می‏خواند:«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كردید، من تا ابد از دینِ خود حمایت می‏كنم و از امام راستینی كه یقینی صادق دارد و فرزند پیامبر پاك و امین است».

دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او در ساحل رودِ همیشه جاری خوبی‏ها بنگارد. آن دستی كه به حمایت از حق برافراشته شده و به یاری حسین بر خاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگواری می‏تراوید و رفته بود تا برای خیمه‏ ها آب بیاورد، قطع شد، ولی راه او قطع نشد؛ ایمانش استوار بود و هدفش باقی. عباس سوگند خورده بود كه همواره از«دین» و از«امام» پشتیبانی كند، بگذار دست هم فدای آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خیمه گاه و سیراب كردن تشنگان علاقه و همّت داشت، برای حفظ جان خویش اندیشه نمی‏كرد.

اباالفضل، گاهی نعره می‏زد و خروش بر می‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهی رجز می‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصارة همة فریادهای درگلو بشكستة حق طلبان بود. عباس، درحالی كه شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیكار خویش ادامه داد.امّا یكی از نیروهای دشمن به نام حكیم بن طُفیل، كه پشت درخت خرمایی كمین كرده بود، ضربتی بر دست چپ اباالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. امّا عباس نه از تكاپو افتاد و نه امیدش را از دست داد و این گونه رجز خواند:

«ای نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پیامبر برگزیدة خدا. اینان با ستم خویش دست چپم را قطع كردند. خدایا اتش دوزخ را به آنان بچشان».

از آن پس، تیری هم به مشك خورد و آب مشك، همراه امید عباس بر خاك ریخت.

چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهی است     جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است

به روی اسب، قیامم به روی خاك، سجود           این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است

تیری بر سینة عباس فرود آمد. یك نفر هم از این فرصت استفاده كرده، گرزی آهنین بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه ‏ای بعد،عباس رشید از فراز اسب برزمین افتاد و در پی ضربات مهاجمان به شهادت رسید، درحالی كه 34 سال از عمرش میگذشت.

وقتی حسین بن علی(ع) خود را به بالین عباس رساند و علمدار خویش را غرق درخون و كشته یافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره و تدبیرم گسست.

پیكر عباس در میدان جنگ ماند و امام به خیمه ‏ها بازگشت، اینك كه از آن همه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حقگزاری، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، هنوز تاریخ، روشن از كرامتهای عباس بن علی(ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است.

آن سردار فداكار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، امّا جوانمردی و وفایش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل‏بیت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشید و فرات را تشنة لبهای خویش نهاد و برگشت و دستِ عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس نرسید. این ایثار را كجا می‏توان یافت و این همه فداكاری مگر در واژه میگنجد و با كلام قابل بیان است؟ دستان اباالفضل(ع) قلم شد و این دستها برای آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بی بدیل فتوّت و مردانگی در تاریخ شد.

زیارتگاه عشق: خورشید خونرنگ عاشورا غروب كرد. دو روز پس از آن حادثه، پیكر مطهّر شهید بزرگ و سالار سپاه حسین(ع)، سقّای كربلا،علمدار سیدالشهدا، عباس‏بن علی(ع) توسّط گروهی از طایفة بنی اسد دركنار نهرعلقمه به خاك سپرده شد. امام سجاد(ع) كه خود را برای دفن پیكر شهدا به كربلا رسانده بود، نوبت دفن بدن امام حسین و عباس كه شد، شخصاً وارد قبر شد و آن دو پیكر خونین را درون قبر گذاشت.

مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ ای حدود سیصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسین، دریك بلندی در سرراه غاضریّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سیدالشهدا است تا مركزیّتی برای عاشقان معنویّت باشد و قبله و بارگاه ملكوتی و با صفای او هم جایی باشد برای یاد خدا و دعا و نیایش تا دستهای پر نیاز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، كه باب الحوائج است، متوسّل گردد.

مرقد حضرت عباس در كربلا همواره مورد توجّه شیفتگان حق بوده است و زائرانش با خضوع و خشوع و ادب، با چشمی اشگبار و با احترام به مقام والا و جایگاه رفیع این اسوة وفا و فتوّت، آن را زیارت می‏كرده و می‏كنند.

چه بسیار بزرگانی كه با ادب در آستان اباالفضل به زیارت خاضعانه پرداخته ‏اند وچه بسیارحاجتمندانی كه با توسّل به او، حاجت خویش را از خدا گرفته‏ اند. زیارت او مورد سفارش وتأكید پیشوایان دین بوده و برای آن، آداب و دستورهای خاصّی گفته ‏اند كه در كتابهای دعا و زیارت آمده است.

محبوبیّت اباالفضل العباس در دل شیعیان از محبّت و احترام ائمّه به آن حضرت سرچشمه میگیرد. آنان كه عاشقانه برای او نذر می‏كنند و اطعام می‏دهند، دلباختگان كرامت و جوانمردی و فتوّت اویند. حضرت زهرا عباس را همچون فرزند خود می‏داند و به او عنایت ویژه دارد.



نوع مطلب : مطالب مذهبی، 
برچسب ها : زندگینامه حضرت ابوالفضل، عباس بن علی،
لینک های مرتبط :


ماه فرو ماند از جمال محمد(ص)         سرو نباشد به اعتدال محمد(ص)

قدر فلك را كمال و منزلتى نیست                       در نظر قدر با كمال محمد(ص)

وعده دیدار هر كسى به قیامت                     لیله اسرى، شب وصال محمد(ص)

 آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى               آمده مجموع، در ظلال محمد(ص)

عرصه گیتى مجال همت او نیست                      روز قیامت نگر، مجال محمد(ص)

و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس                 بو كه قبولش كند، بلال محمد(ص)

همچو زمین خواهد آسمان كه بیفتد                   تا بدهد بوسه بر نعال محمد(ص)

شمس و قمر در زمین حشر نتابد                  پیش دو ابروى چون هلال محمد(ص)

چشم مرا، تا به خواب دید جمالش                    خواب نمى‏گیرد از خیال محمد(ص)

 «سعدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى         عشق محمد بس است و آل محمد(ص)

                                 

                                                                                           سعدى

*********************************

نام: جعفر بن محمد

كنیه: ابوعبدالله، ابواسماعیل و ابوموسى.

لقاب: صادق، فاضل، صابر، طاهر، قائم، كافل و منجى.
مشهورترین لقب آن حضرت «صادق» است. این لقب به خاطر صدق گفتار آن حضرت و تمایز از جعفر كذاب، كه در عصر امام زمان (ع) ادعاى امامت كرده بود، به آن حضرت داده شد.

منصب: معصوم هشتم و امام ششم شیعیان.

تاریخ ولادت: هفدهم ربیع‏الاول سال 80 هجرى.
برخى مورخان، تاریخ تولد آن حضرت را اول رجب سال 80 هجرى و برخى دیگر سال 83 هجرى دانسته‏اند؛اما قول اول مشهور است و این روز مطابق است با روز ولادت پیامبر اكرم (ص).

محل تولد: مدینه مشرفه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: امام محمد باقر بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب (ع).

نام مادر: فاطمه، مكنّى به‏ام فَروه بنت قاسم بن محمد بن ابى بكر.
ام فَروه، كه فرزندزاده جناب محمد بن ابى بكر بود، مقام والایى در بین زنان زمان خویش داشت. امام صادق (ع) درباره شأن او فرمود: مادرم از جمله زنانى بود كه ایمان آورد و تقوا پیشه كرد و نیكوكارى نمود، و خدا نیكوكاران را دوست دارد.
این زن از تربیت‏شدگان مكتب امام زین‏العابدین (ع) و امام محمد باقر (ع) است.

مدت امامت: از زمان شهادت پدرش، امام محمد باقر (ع) در هفتم ذى‏حجه سال‏114 هجرى تا 25 شوال سال 148 هجرى، به مدت 34 سال.
تاریخ و سبب شهادت: 25 شوال سال 148 هجرى، در سن 65 سالگى، به وسیله زهرى كه منصور دوانیقى به آن حضرت خورانید.
برخى تاریخ شهادت آن حضرت را نیمه رجب سال 148 هجرى دانسته‏ اند.

محل دفن: قبرستان بقیع، در مدینه مشرفه، در جوار قبر پدر و جدش و امام‏حسن مجتبى (ع) همسران: 1. فاطمه بنت حسین. 2. ام حمیده (حمیده مصفاة).

فرزندان:آن حضرت ده فرزند داشت. هفت پسر و سه دختر. برخى فرزندان آن حضرت را یازده تن ذكر كرده ‏اند كه هفت نفر از آنان پسر و باقى دختر بوده ‏اند. نام فرزندان آن حضرت چنین بوده است: اسماعیل اعرج كه او را اسماعیل امین نیز خوانده‏اند، عبد الله، ام فروه، وى همان كسى است كه با پسر عموى خود كه همراه با زید بن على قیام كرده بود ازدواج كرد. شیخ مفید گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین بن على بن حسین بن على بن ابى طالب بوده است. عبد العزیز بن اخضر جنابذى گوید: مادر آنان فاطمه، دختر حسین اثرم بن حسن بن على بن ابى طالب نام داشته است. فرزندان دیگر آن امام (ع) عبارت بودند از: امام موسى كاظم، محمد دیباج و اسحاق و فاطمه كبرى، كه از كنیزى به نام حمیده بربریه، زاده شده بودند. عبد العزیز بن اخضر جنابذى گوید: وى به همسرى محمد بن ابراهیم بن محمد بن على بن عبد الله بن عباس درآمد و در خانه او نیز وفات یافت. دیگر از فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: عباس، على عریضى، اسماء و فاطمه صغرى، كه هر یك از كنیزى متولد شده بودند. كسانى كه فرزندان امام (ع) را ده تن دانسته‏اند از ذكر نام فاطمه كبرى خوددارى كرده‏اند و آنان كه اولاد وى را یازده نفر كرده‏اند فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام صادق (ع) قلمداد كرده‏اند. از عبارت ابن شهر آشوب در كتاب مناقب چنین برمى‏آید كه ام فروه همان اسماء بوده است. چنان كه مى‏گوید: «اسماء ام فروه، كسى است كه پسر عمویش كه در ركاب زید بن على قیام كرده، او را به زنى گرفت‏». صحت این نظر بعید نیست. چرا كه ام فروه، كنیه به حساب مى‏آید نه اسم. با این ترتیب اگر فاطمه كبرى را جزو فرزندان امام ذكر كنیم و ام فروه و اسماء را یك تن بدانیم، اولاد آن امام همان ده تن خواهد بود. پى‏نوشت: 1 - و اندوهى كهن است و آن بلنداى افتخار شماست‏به میلاد دختر قاسم بن محمد.






نوع مطلب : مطالب مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


از امام باقر علیه السلام روایت می کنند که در دوره کودکی امام حسین علیه السلام کمی دیر زبان به سخن گفتن گشود و این امر این نگرانی را به وجود آورده بود که مبادا او از نعمت حرف زدن محروم باشد؛ تا این که روزی به همراه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم به مسجد آمد و در نماز جماعت آن حضرت شرکت کرد. وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم شروع به نماز کردند و تکبیر نماز را گفتند، حضرت حسین علیه السلام نیز تکبیر گفتند. این اوّلین سخنی بود که از زمان تولد از زبان آن حضرت شنیده شد. بدین ترتیب اوّلین کلمه ای که امام حسین علیه السلام بر زبان راندند لفظ مبارک «الله اکبر» بود. وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم صدای تکبیر امام حسین علیه السلام را شنیدند دوباره تکبیر گفتند و باز امام حسین علیه السلام آن را تکرار کردند و به این ترتیب به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم امام حسین علیه السلام هفت مرتبه تکبیر گفتند



نوع مطلب : مطالب مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعیت زیادی دور حضرت علی(ع) حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی(ع) در پاسخ گفت:
علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:

- اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟

امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی فرمود:علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست. در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،

و امام در پاسخش فرمود:
علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
- یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت ‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند:
علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.

حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند:علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت:
علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام فرمودند:
علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود:
علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود:
علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.
نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.
فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند،صدای امام را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم


دانلودمطلب به صورت یک فابل ورد





نوع مطلب : مطالب مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


بسم رب الحسین :هیئت سالار شهیدان كربلاء مراغه تاسیس :1366

عضو کانال تلگرامی هیئت سالارشهیدان کربلا مراغه شوید
telegram.me/salarshahidan

مدیر وبلاگ : رسانه سالارشهیدان Media Salarshahidan
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر
کلیه حقوق این وبلاگ برای هیئت سالار شهیدان کربلاء مراغه محفوظ است
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو